خرید بک لینک
موقعی که برای کنکور ارشد میخوندم، یک رمان پیدا کردم به اسم "همه میمیرند". اونقدر که فکر میکنید پرطرفدار نیست ولی عجیب روی من تاثیر داشت.شخصیت اصلی داستان هزاران زندگی را تجربه کرد، زندگی در قدرت، زندگی در عشق، زندگی در فقر و ... . الان که به داستانش فکر میکنم، میبینم واقعا مهم نیست که چی ازت به جا میمونه، تو میمیری. میخوای اثری ازت باقی بمونه که چی؟ ادامه حیات خودت رو توی اون چیز میبینی؟ نه! تو مردی. ی نفر هم مثل یالوم تو همه ی کتاباش سعی داره تلاش کنه بگه که استرس نداشته باش. تو آخر میمیری هر چ

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 17:50

چلچلی من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.پای در پای آفتابی بی مصرفکه پیمانه می کنمبا پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.من آن مفهوممجــّرد را می جویم.پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.افسانه های سرگردانیت- ای قلب در به در! -به پایان خویش نزدیک میشود.بیهوده مرگبه تهدیدچشم می دراند.ما به حقیقت ساعت هاشهادت نداده ایمجز به گونه این رنجهاکه از عشق های رنگین آدمیانبهنصیب برده ایمچونان خاطره ئی هر یکدر میان نهادهاز نیش خنجریبا درختی.***با این همه از یاد مبرکه ما- من وتو -انسان رارع

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 17:50

پارسال همین موقع‌ها بود که یکی از دانشجو‌های ارشد که من به عنوان مشاور کمکش میکردم فارغ‌التحصیل شد. شب روزی که دفاع کرد بهش زنگ زدم بابت تبریک، خیلی خوشحال بود بابت تمام کردن این بخش زندگیش. از ایده هایی که داشت برام گفت. گفت با چند تا شرکت صحبت کرده تا اون ایده هارو عملیاتی کنند و اون‌ها هم قبول کردند.حدود یک ساعت حرف زدیم. یادمه آخرین حرفی که بهش زدم این بود، بالاخره خلاص شدی! کمی قبل، خیلی اتفاقی آگهی ترحیمش رو دیدم. با اینکه سر پایان‌نامش خیلی باهم حرف میزدیم، تنها قسمتی که هیچی یادم نمیاد،

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 17:50

«این خاک را مزه کن! اگر مثل حلوا بود، یعنی رُس است.»این اولین درس مهندسی‌ام بود! مات و مبهوت به دهانش خیره شده بودم که چطور مشتی خاک را در دهانش می‌چرخاند. دیوانه بود؟ یا نابغه؟ هجده سالم بود که پدرم مرا به او سپرد. و من نمی‌دانستم قرار است شاگردیِ عجیب‌ترین شخصیت زندگی‌ام را بکنم. مردی که انگار از دل قصه‌ها بیرون پریده بود؛ با چشمانی که با وجود سفیدی موها، برقی از جنون و اشتیاق داشت.ماجرا به خاک خوردن ختم نشد. سر یک پروژه بزرگ ۴۰ متری گودبرداری کرده بودیم، اما جای چاه آب در زمین ۵۰۰۰ متری گم ش

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 17:50

گاهی بعضی ایده‌ها انقدر عجیب به نظر می‌رسن که حتی خودت هم جدی‌شون نمی‌گیری…ایده‌ای که چند سال پیش توی همین وبلاگ نوشتم، یکی از همونا بود.دیشب، بعد یک سال پروسه داوری و ۵ داور—بله، ۵ داور!—مقاله‌ام در بهترین ژورنال گرایشم پذیرفته شد. برای من یکی از بهترین خبرهای این چند وقت بود. اولین بار که ایدش به ذهنم رسید، داخل همین وبلاگ نوشتم؛ و با وجود گذشت چند سال، هنوز کسی سراغ این ایده نرفته.این‌که بیاییم ذهن و تصور آدم‌ها از روابط کاری را نقشه‌برداری کنیم، بعد با روابط واقعی مقایسه کنیم و در نهایت تأث

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 17:50

صفحه بندی